راهنمای کامل شناخت، مواجهه و رهایی از روابط نارسیستیک
شبهایی که سارا به سقف خیره میشد
سارا، ۳۲ ساله، مدیر میانی یک شرکت بازرگانی، سه سال پیش فکر میکرد خوششانسترین زن دنیاست. آرمان را در یک کنفرانس کاری دیده بود. مردی با اعتمادبهنفس بالا، جذاب، خوشصحبت. همان شب اول گفته بود: سارا، من آدم زیادی دیدهام. اما تو فرق داری. نمیدانم چطور توضیح بدهم. سارا خندیده بود. گفته بود آدمها زیاد این حرفها را میزنند و آرمان گفته بود : من نه ، من واقعا حرف دلم را زدم .
دو هفته بعد، هر روز صبح یک گل جلوی در آپارتمان سارا بود. پیامهایش تمام نمیشد. آرمان کتاب مورد علاقهاش را خوانده بود تا بتوانند دربارهاش حرف بزنند. برنامه سفر به شهری که سارا همیشه میخواست برود را ریخته بود و به سارا گفته بود انگار سالهاست تو را میشناسم، و سارا باور کرده بود.
شش ماه بعد، سارا دیگر با خواهرش حرف نمیزد. آرمان یک بار گفته بود: فکر میکنم خواهرت به رابطه ما حسادت میکند. دوستش مریم هم کمکم از زندگیاش رفته بود ، آرمان وقتی سارا با مریم وقت میگذاشت، آنقدر ساکت و سرد میشد که سارا ترجیح میداد بیخیال شود.
یک شب سارا دیر از سر کار برگشت. پروژهای داشت که به تأخیر خورده بود آرمان گفت: جالبه. آدم مهمتری پیدا کردی؟ سارا توضیح داد. کار بود. اضافهکاری اجباری ؟ آرمان گفته بود همیشه یک بهانه هست ، واقعاً کار بود؟
سارا. سکوت کرد سکوتی بلند تر و خطرناکتر از فریاد زدن.
آرمان گفت وقتی دروغ میگی، من میفهمم.
آن شب سارا تا صبح بیدار ماند. به سقف خیره شد و با خودش فکر کرد: شاید واقعاً بیشتر باید مراقب احساسات آرمان باشم.
یک سال بعد، سارا وارد جلسه اول تراپیاش شد. تراپیست پرسید: چه چیزی آوردتان اینجا؟