
پشت پرده داستان ساخت همین سایت
چند روز پیش یه تجربه جدید داشتم که خوب یادمه.
برای ساخت همین سایت نشسته بودم پشت لپتاپ، صفحه پنل هاستینگ جلوم بود، و سه تا واژه داشتند نگاهم میکردند: DNS، نِیمسرور، Domain Pointer.
نه اینکه ترسناک باشند. فقط… هیچکدامشان برایم معنی نداشتند.
قضیه از اینجا شروع شده بود که دامنه `.ir` داشتم و تصمیم گرفتم یه دامنه `.com` هم بگیرم. خرید دامنه آسون بود. پنج دقیقهای تمام شد. ولی وقتی رسیدم به قسمت اتصال به هاست، فهمیدم داستان تازه شروع شده.
هی صفحه را رفرش میکردم. دوباره چک میکردم. چیزی کار نمیکرد. یه خطا ظاهر میشد که حتی خطابودنش هم برایم نامفهوم بود.
و بعد اون صدا تو مغزم شروع کرد به حرف زدن . صدایی که فکر میکنم خیلیها میشناسندش.
«مجید، ولش کن بابا . این کارها تخصصیه ، کار تو نیست که . برو یکی رو پیدا کن که بلد باشه ، بده این کار رو بدون زحمت برات انجام بدن .»
چند دقیقهای واقعاً این فکر ذهنم رو مشغول کرده بود . واقعاً داشتم قانع میشدم که بیخیالش بشم. بگم کسی دیگه انجامش بده، برم سراغ کارهای دیگه .
ولی یه چیزی آزارم میداد. یه سوال که نمیتوانستم بهش فکر نکنم :
اگه یه نفر دیگه بلده این کار را بکنه، این یعنی شدنیه. پس چرا من نتوانم یاد بگیرم؟ یعنی من اینقدر کم هوش هستم ؟
این سوال کوچیک بود. ولی تمام اون منطق نمیتونم و از پسش برنمیآیم را زیر سوال برد.
شروع کردم به یاد گرفتن و جستوجو . نه با خرید یه دوره آموزشی و ساعتها وقت گذاشتن برای یادگیری . فقط با یه سرچ ساده نِیمسرور چیه همین.
اولین چیزی که فهمیدم این بود که نیمسرور فقط یه آدرسه. مثل اینکه به اینترنت بگی هر وقت کسی اسم سایت من را تایپ کرد، بیا اینجا. همین. نه بیشتر.
اون لحظه یه حس عجیبی داشتم. انگار یه چیزی که تا چند دقیقه پیش شبیه یه دیوار بود و راه من رو سد کرده بود ، یهو تبدیل شد به یه دروازه . همون دروازه از اول هم اونجا بود. فقط قبلاً نمیدیدمش.
رفتم سراغ بقیه اصطلاحها. DNS هم همینطور بود. Domain Pointer هم. هر کدام که معنیشان را میفهمیدم، کل تصویر کمکم روشنتر میشد. مثل وقتی که توی یه اتاق تاریک چراغها را یکییکی روشن میکنی.
وقتی بالاخره دامنه جدیدم وصل شد و صفحهای که قبلاً خطا میداد درست باز شد، کلی حال کردم .
نه بخاطر اینکه کار بزرگی کرده بودم. برای اینکه چند ساعت پیش تقریباً باورم شده بود که این کار ، کار من نیست و من نمیتونم در حالی که مشکل اصلاً توانایی نبود. مشکل این بود که هنوز اون چند تا کلمه یا اصطلاح رو بلد نبودم.
فکر میکنم این اتفاق خیلی رایجتر از چیزیه که فکرش را میکنیم. ما با یه چیز ناآشنا روبرو میشیم. ذهنمان هم بلافاصله میخواد از این ناآشنایی فرار کنه. سریعترین راه فرار هم اینه که به خودمان بگیم این کار من نیست چون قبول کردن اینکه هنوز بلد نیستم یه جور آسیبپذیری داره که قبول کردن نمیتوانم نداره.
چون مغز ما نمیخواد اِشکال رو از خودش بدونه ، ” ندونستن“ اشکال دانش مغزه و مغز زیر سوال میره ولی“ نتونستن ” اشکال مغز نیست اشکال توانایی های بخش های دیگری از بدنه بغیر از مغز ، پس مغز برای اینکه برای یادگرفتن انرژی مصرف نکنه خیلی راحت میگه اصلا این کار تو نیست و تو نمیتونی و پیشنهاد میده که کار رو بسپر به کسی که کارش اینه و خودشو راحت میکنه
ولی این دو تا خیلی فرق دارند.
«نمیتوانم» یعنی در بستهست یا اصلا دری نیست .
«هنوز بلد نیستم یا هنوز نمیدونم » یعنی در هست، فقط هنوز دستگیرهاش را پیدا نکردم.
اون روز فهمیدم که بین من و راهاندازی دامنه، نه استعداد خاصی لازم بود، نه تجربه چند ساله. فقط یه پومودورو وقت لازم بود که چند تا واژه ناآشنا را بشناسم.
الان که به اون چند پومودورو فکر میکنم، بیشتر از لذت اتصال دامنه توسط خودم ، یه چیز دیگه توی ذهنم ماندگار شده: اون لحظهای که تقریباً ول کردم. اون لحظهای که ذهنم داشت یه نمیتوانم بزرگ را بجای هنوز بلد نیستم بهم میفروخت.
دفعه بعد که خواستی بگویی از پسش برنمیآیم ، نمیتونم ، به این فکر کن و از خودت بپرس:
*آیا واقعاً نمیتوانم؟ یا فقط هنوز بلد نیستم *؟
برای اینکه گاهی تنها چیزی که بین تو و یه توانایی جدید فاصله انداخته، چند تا کلمه یا اصطلاح جدیده که با یه سرچ ساده اونها رو یاد میگیری و مسئله حل میشن.
الان وقتی به مسئلهای که توی کار یا زندگیت باید حلش کنی نگاه میکنی در میبینی یا دیوار به خودت میگویی *از پسش برنمیآیم» یا “هنوز بلد نیستم “ * ؟